مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت چهل و یک :
نمیدانست دارد چه میکند، حتی نمیدانست باید چگونه استیون را با خودش به خانه برساند آن هم طوری که کسی از اهالی او را نبیند.تصمیم ناگهانیاش هر لحظه بیشتر از قبل باعث نگرانیاش میشد. میترسید کسی او را ببیند و بفهمد قصد کمک به سربازی بیگانه را کرده، آن وقت چهها که پشت سرش نمیگفتند.نگران از افکاری که رهایش نمیکردند، سر سمت استیون که با سری خم شده روی اسب نشسته بود چرخاند و دوبارÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
دختر صحرا
0بهتر از مهدخت واقعا پیدا نمی کرد ..خدایی خیلی پایه اس
۲ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شدیدا موافقم
۱ ساعت پیشدختر صحرا
0خداقوت مثل همیشه عالی
۲ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۱ ساعت پیشMitra
0قلمت مانا بانو جان 💚 وای چه جای حساسی تموم شد 😞
۲ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ایشالله فردا میخونیم بقیهشو
۱ ساعت پیشمامان عسل
0خسته نباشی معصومه جون عزیز عالی بود ..حیف که پارت کوتاه بود و جای حساس تموم شد🤗
۲ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فردا پارت هدیه داریم
۱ ساعت پیشدلی
1خیلی عالی بود درست مثل همیشه😍 داره جالب میشه بی صبرانه منتظرم ببینم چی میشه
۳ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
اتفاقات قشنگی در راهن
۱ ساعت پیشمحیا
0مرسی عالی بود 🥰🥰خسته نباشی
۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی🥰
۱ ساعت پیشNana
0عالی بود عزیزم مرسی
۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

عاطفه
0مرسی عزیزم عالی بود، مهدخت غش نکنه یه وقت😄